یک نفر گفته بود فکر کن به کسی که دلت میخواهد زنگ زدهای با او حرف بزن؛
سلام. میدونم که خوبی. دلم تنگ شده برای صدای خندههات، زنگ زدم ببینم اگر هنوز خونهت همون جای قبلیه یه سر بیام و ببینمت. من رو که یادته؟ هنوز هم دلت میخواد با یه چایی داغ ازم استقبال کنی؟ کلی حرف نگفته دارم باهات. راستی هیچوقت فرصت نشد بپرسم چه گلی رو خیلی دوست داری، اشکال نداره با سلیقه خودم برات انتخاب میکنم.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
یک پایان تلخ، یک تلخی بی پایان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
خواب دیدم برای من، از من نوشتهای. خواب دیدم سکوتت را با کلماتی روشن در هم شکستهای و من بیتابانه تشنه خواندنشان بودم. تو گویی لحظهای بعد قرار است برای ابد ناپدید شوند. با شتاب میخواندم و سعی میکردم آنها را به یاد بسپرم.
کاش یکبار غافلانه در خوابهایم جا میماندم، یا در سطرهای تو..ای کاش.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
من اما به اندوهی از تو نیز شاد میشوم.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
درنهایت آدم بتواند از دردِ عشق، دلتنگی، فراق یا امثالهم بنویسد. اینها گفتنی هستند، کمی که با عنصر ادبیات تلفیق شوند و چاشنی زیبایی به خود بگیرند قابل بیاناند. اغلب شنونده هم دارند. اما خیلی از دردها تکلیفشان مشخص نیست. انقدر تلخ و زهرمار اند که با هیچ چاشنی ای قابل تعارف کردن به مخاطب نیستند. همینها را آدم مینویسد و پاک میکند. مینویسد و پاک میکند. درنهایت نمینویسد.نمیگوید. در درونش انباشته میکند، و رنج لاینحل بودنشان را به دوش میکشد.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة
إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان